خسته و کوفته بودم
انگاری که یه تیکه گوشت بودم و حسابی منو تفت دادن ، البته کلمه گوشت را اشتباه نگیرین چون اغلب بین جوون ها به خوشگل مشگلها می گن گوشت و البته منم گوشت بدی نبودم
مثل گوشت مرغ ترد و خوشمزه .
ساعت از مینی بوس ما سبقت گرفت و راننده این لکنته را پیش می برد ، هوا گرم بود و گرم تر هم می شود و تصورش را بکن ، تصویر راننده را از پشت نگاه می کنید و شما در مینی بوس لکنته ای هستی که در ردیف سوم نشسته ای و از فضای بین دو صندلی که کله های چهار نفر از پشت مشاهده می شود روبرو را نگاه می کنی چند ماشین دارد از جلو می رود و از جلو تصویر مبهمی داری اما از کنار نگاه کنی فقط می توانی یه طرف جاده را شکار کنی ، خانم ها و آقایانی که عرق ریزان در مزارع دارند کار می کنند .
هر چه به مقصد نزدیک تر می شویم جاده شلوغ تر می شود ، بنی دوستم دارد حرف می زند اما حرف های او فقط وارد گوشم می شود و هزار چرخ می زند و یه در باز پیدا نمی کندو از تونل رد می شود می رود مثل دست فروش هایی که می آیند کوچه و داد می زنند و می زنند و می روند مثل نمکی ها که کلمه نان خشک و نمکی را هزار بار می گن و می رن .
بنی حرف می زد و می خندید به صورت او نگاه میکنم و لبخند می زنم چقدر ابلهانه دارد حرف می زند اوه ، دارد اعصابم را داغون می کند از هر موضوعی می گوید ، می گم اگه یه کیلومتر شمار به دهنش می زدیم حالا عقربه های آن از صفحه زده بودند بیرون و فنرش یویو می زدند .
مسافرها آدم های کسلی هستند که نشسته اند و کسی با کسی حرف نمی زند ، مسافر جلویی من دختر است و باد به موهایش می خورد و آن را نوازش می دهد و من هم تو کف موهای اون دارم فکر می کنم و مسافر کناری ام که روی تک صندلی نشسته است اونم یه دختره از جنس من پنجره کناری اش را باز کرده و موهای مشکی اش را باد می ده چه حالی می ده .
بنی حرفی زد و عین برق از سرم گذشت ،
- ببین کاری آوردی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
- آخه چرا اول نگفتی
- الان هنوز اولش هم نیست تو که هنوز اسم ننوشتی
- بابام جان دادا منظور دیروز بود
- تو که منو می شناسی من دقیقه نود هستم
- الان که نود هم نیست
- خوب دیگه
اعصابم داغون شد ، گردن بنی را گرفتم و محکم کوبیدم به شیشه و سرش از شیشه بیرون رفت و کله اش به کامیونی که از مقابل می آمد ساییده شد و خون به همه جا پاشید ، خیلی عصبانی بودم و خون جلوی چشمام را گرفته بود با همان وضع آوردم وسط مینی بوس و یه اردنگی زدم و از شیشه جلو مینی بوس پرت شد بیرون و راننده خیلی باحال بود از روش رد شد و وقتی دید که بازم داره تکان می خوره ترمز زد و شاگرد راننده پیاده شد و فرمان داد و راننده با کمال صبوری باز از روی بنی گذشت و کارش را ساخت .
توی این افکار بودم که راننده خورد به دست انداز و من که با انگشتم داشتم بالای لبم را نوازش می کردم ناگهان انگشتم رفت توی دماغم ، اوخ اوخ چه سوزشی داره ، از چشمام اشک آمد .
- چی شد انگشتت از چشت زد بیرون
- مگه فضولی بنی
- نه خواستم کمکت کنم
- دیگه داری اعصابم را خورد می کنی آ
- ای بابا ما که تازه می خواهیم باهم همسفر همیشگی بشیم
- آره جون خودت
اعصابم داغون بود ، یه بیل برداشتم و شروع کردم به شخم زدن ، شخم زدن هم کار سختی بود ، دو سه تا دختر خوشگل جلو ، عقب و کنارت نشسته باشن و تو هم بخواهی شخم بزنی
عرق می کردم ، عرق می کردم و کار می کردم ، این عرق ها را می خواستم جمع کنم و بریزم توی شیشه تا شرکت کوکا با محصولاتش بفروشه ، آخه عرق من آدم رو بیشتر از هر عرقی مست می کرد.
خوشکل هستم ، خیلی ماه ، اما کسی دوستم نداره ، من دختری هستم از جنس خاک ، نه این شروع خوب نبود خط زدم و دوباره خواستم شروع کنم تا یه داستان کوتاه بنویسیم .
مونده بودم چکار کنم .
-راستی بنی استاد کیه
- استاد ما آقای پاک
- چه جور آدمیه ؟
- راستش من که چیز خاصی ازش ندیدم ، مهربونه و ...
- چی داری می گی ، من که نمی خوام باهاش ازدواج کنم
- پس چی می خوایی
- شیطونه می گه این کیف رو بکنم توی دماغت
- مثل انگشتت که از چشت درومد بیرون.
وقتی که بنی این حرف را زد دوباره یاد همان درد افتادم که دماغم از همان موقع تا حالا سوزش داشت ، دماغم را لمس کردم
-چه دماغ فندقی خوبی داری ، خوش به حالت
- می گم بنی تو تا به حال رفتی باغ وحش
- آره خیلی
- بهت خوش می گذشت مگه نه
- آره
- از کی نرفته بودی
- چار پنج سال
- بخاطر همینه دیگه ، بعد از مدتها حیووناتی مثل خودت دیدی بهت خوش گذشته
از این حرف حال کردم چون بنی حرف نزد رضایت مندانه شروع کردم به فکر کردن و بنی را که دود از دماغش بلند می شود را گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم ، توی عمرم این قدر حال نکرده بود.
- ببین داریم می رسیم
جلو را نگاه کردم ، چقدر شلوغ بود ، همه داشتند از ما سبقت می گرفتند و ما گیر کرده بودیم ، به نظر این لکنته را بدی مرغ دونی بکنن این جوری بهتره
نگاهی به عقب انداختم دخترای مامان و خوشکل خواب الود بودن ، اوخ چه حالی می داد اگه اذیتشون می کردیم ، یادش به خیر اون روزها توی کلاس دخترا خیلی اذیت می کردم ، از موهاشون می کشیدم و ...
بنی بلند شد ، از مانتوش کشیدم
- بشین بنی
- می خوای اینجا بخوابی
- حداقل سر و وضعت را درست کن
- می گم من یه کار آوردم برو ببر
- خوب باشه
از مینی بوس پیاده شدیم ، سرم تو سرم غرق بود و فکر تو فکرم همش دنبال یه داستان نوشتن بودم ، موضوعی می خواستم که بنویسم نمی شد که نمی شد .
صدای راننده های تاکسی
- خانم مستقیم ، خانما فلکه ، فلکه ،فلکه
- آقا فلکه شهرداری
راننده سرش را آورد پایین تر به طوری که گوشش به فرمان می خورد و گردنش را کج کرد و با لبخند نگاه کرد ، از نگاهش خیلی بدم اومد یه طوری بود که می خواست آدم را ببوسه انگاری مثل باباها بود شاید هم مثل مامان ها که موقع خداحافظی بچه ها را می بوسن.
-فلکه می ری خواهر
من جای دیگر را نگاه کردم و بنی ندید بدید تا دید یکی داره بهش لبخند می زنه زود سوار شد . داشت جلو سوار می شد از مانتوش کشیدم .
- چیه بنی خودت رو وا دادی
سرش را آورد جلو و توی گوشم گفت ، بزار یکم حال کنیم ، می خوام سربه سرش بزارم
- مسئولیتش با خودتا
- باشه
کشیدم و سرم را انداختم پایین و از پشت شیشه بهش اشاره کردم که بره ما سوار نمی شیم .
دخترکی با کفش های کتانی ، چقدر جالب بود سریع خودکار و کاغذ ورداشتم و آن ورتر روی جدول نشستم و به صدای راننده ها گوش می دادم و می نوشتم آخرش بعد از این که دوصفحه نوشتم آن برگه را گرفتم و پارش کردم ، به درد نمی خورد .
سوار تاکسی شدیم ، دلهره داشتم ، اولین جلسه بود و می خواستم خود را حسابی نشان دهم ، هزار و یک فکر می کردم ، از محیط ، از کلاس و از ...
توی کوچه ی خلوتی سرازیر شدیم مثل آب باران و بالاخره ....
بعد از دقیقه ای پلاکی را که مورد نظر بود پیدا کردیم ، اضطراب داشتم ، بنی بی خیال بود و وقتی از روی کاغذ نشانی را پیدا کردیم ، همه چیز درست بود ، تابلو را نگاه کردم همه چیز درست بود فقط روی یه کاغذ نوشته شده بود ، کلاس ها به خاطر جابه جایی آموزشگاه تا اطلاع ثانوی .... و من رو به بنی نفس عمیقی کشیدم .
حالا فقط مانده بود صدای خالاچ خلوچ آدامس جویدن بنی
-بنی می شه آدامستو بدی به من
- واسه چی
- نپرس
آدامسش را گرفتم و با هم راه افتادیم ، ما می رفتیم و نگاه تکه کاغذی که با آدامس بنی روی درب آموزشگاه چسبیده بود ما را بدرقه می کرد از همان کاغذهایی که می خواستم روش داستان بنویسم و پاره اش می کردم و آن تکه ای که من چسباندم چند کلمه این ور و اون ور ناقص بود و فقط یک کلمه در بین آن کلمات جر خورده باقی مانده « کفش های کتانی ».