تبليغاتX
عشق

 

 عشق

       
رفتم ازش بپرسم

اما نگام نکرد

رفتم جلو راهش 

راهش رو کج کرد

خواستم بپرسم

اما ...

روزها گذشت خبری ازش نداشتم

نمی دونم چی به سرش آمده بود . من که در عشق او گم شده بودم

وقتی که خود را پیدا کردم

دیدم لب پنجره اش یک شاخه گل گذاشته

شب تنها بودم

قاصدکی از آسمان پرید به آغوشم

نمی دونم چرا ؟

چرا ؟

اما هیچ وقت نگاهم نکرد

هیچ وقت حرفی نزد

هیچ وقت گوش نکرد

او حالا رفته

من مانده ام و یه پنجره ی بسته

شما آهای ادم ها به دلم بگید

دیگه ملیحه رفته

ملیحه ای در کار نیست

دیگه ...

دیگه ملیحه ...

رفته که رفته

 نوشته شده در  87/05/01ساعت 18:41 توسط ماوی

  

       
سلام

تابستان گرمه

اما عرق نمی کنم

می گن کردن گناهه و به خاطر همین خیس عرق می شم

راستی شما اگه خیس عرق بشین چکار می کنین

 

 نوشته شده در  87/05/01ساعت 18:35 توسط ماوی

  

        کفش های کتانی

 

خسته و کوفته بودم

انگاری که یه تیکه گوشت بودم و حسابی منو تفت دادن ، البته کلمه گوشت را اشتباه نگیرین چون اغلب بین جوون ها به خوشگل مشگلها می گن گوشت و البته منم گوشت بدی نبودم

مثل گوشت مرغ ترد و خوشمزه .

ساعت از مینی بوس ما سبقت گرفت و راننده این لکنته را پیش می برد ، هوا گرم بود و گرم تر هم می شود و تصورش را بکن ، تصویر راننده را از پشت نگاه می کنید و شما در مینی بوس لکنته ای هستی که در ردیف سوم نشسته ای و از فضای بین دو صندلی که کله های چهار نفر از پشت مشاهده می شود روبرو را نگاه می کنی چند ماشین دارد از جلو می رود و از جلو تصویر مبهمی داری اما از کنار نگاه کنی فقط می توانی یه طرف جاده را شکار کنی ، خانم ها و آقایانی که عرق ریزان در مزارع دارند کار می کنند .

هر چه به مقصد نزدیک تر می شویم جاده شلوغ تر می شود ، بنی دوستم دارد حرف می زند اما حرف های او فقط وارد گوشم می شود و هزار چرخ می زند و یه در باز پیدا نمی کندو از تونل رد می شود می رود مثل دست فروش هایی که می آیند کوچه و داد می زنند و می زنند و می روند مثل نمکی ها که کلمه نان خشک و نمکی را هزار بار می گن و می رن .

بنی حرف می زد و می خندید به صورت او نگاه میکنم و لبخند می زنم چقدر ابلهانه دارد حرف می زند اوه ، دارد اعصابم را داغون می کند از هر موضوعی می گوید ، می گم اگه یه کیلومتر شمار به دهنش می زدیم حالا عقربه های آن از صفحه زده بودند بیرون و فنرش یویو می زدند .

مسافرها آدم های کسلی هستند که نشسته اند و کسی با کسی حرف نمی زند ، مسافر جلویی من دختر است و باد به موهایش می خورد و آن را نوازش می دهد و من هم تو کف موهای اون دارم فکر می کنم و مسافر کناری ام که روی تک صندلی نشسته است اونم یه دختره از جنس من پنجره کناری اش را باز کرده و موهای مشکی اش را باد می ده چه حالی می ده .

بنی حرفی زد و عین برق از سرم گذشت ،

-        ببین کاری آوردی یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

-        آخه چرا اول نگفتی

-        الان هنوز اولش هم نیست تو که هنوز اسم ننوشتی

-        بابام جان دادا منظور دیروز بود

-        تو که منو می شناسی من دقیقه نود هستم

-        الان که نود هم نیست

-        خوب دیگه

اعصابم داغون شد ، گردن بنی را گرفتم و محکم کوبیدم به شیشه و سرش از شیشه بیرون رفت و کله اش به کامیونی که از مقابل می آمد ساییده شد و خون به همه جا پاشید ، خیلی عصبانی بودم و خون جلوی چشمام را گرفته بود با همان وضع آوردم وسط مینی بوس و یه اردنگی زدم و از شیشه جلو مینی بوس پرت شد بیرون و راننده خیلی باحال بود از روش رد شد و وقتی دید که بازم داره تکان می خوره ترمز زد و شاگرد راننده پیاده شد و فرمان داد و راننده با کمال صبوری باز از روی بنی گذشت و کارش را ساخت .

توی این افکار بودم که راننده خورد به دست انداز و من که با انگشتم داشتم بالای لبم را نوازش می کردم ناگهان انگشتم رفت توی دماغم ، اوخ اوخ چه سوزشی داره ، از چشمام اشک آمد .

-        چی شد انگشتت از چشت زد بیرون

-        مگه فضولی بنی

-        نه خواستم کمکت کنم

-        دیگه داری اعصابم را خورد می کنی آ

-        ای بابا ما که تازه می خواهیم باهم همسفر همیشگی بشیم

-        آره جون خودت

اعصابم داغون بود ، یه بیل برداشتم و شروع کردم به شخم زدن ، شخم زدن هم کار سختی بود ، دو سه تا دختر خوشگل جلو ، عقب و کنارت نشسته باشن و تو هم بخواهی شخم بزنی

عرق می کردم ، عرق می کردم و کار می کردم ، این عرق ها را می خواستم جمع کنم و بریزم توی شیشه تا شرکت کوکا با محصولاتش بفروشه ، آخه عرق من آدم رو بیشتر از هر عرقی مست می کرد.

خوشکل هستم ، خیلی ماه ، اما کسی دوستم نداره ، من دختری هستم از جنس خاک ، نه این شروع خوب نبود خط زدم و دوباره خواستم شروع کنم تا یه داستان کوتاه بنویسیم .

مونده بودم چکار کنم .

-راستی بنی استاد کیه

- استاد ما آقای پاک

- چه جور آدمیه ؟

- راستش من که چیز خاصی ازش ندیدم ، مهربونه و ...

- چی داری می گی ، من که نمی خوام باهاش ازدواج کنم

- پس چی می خوایی

- شیطونه می گه این کیف رو بکنم توی دماغت

- مثل انگشتت که از چشت درومد بیرون.

وقتی که بنی این حرف را زد دوباره یاد همان درد افتادم که دماغم از همان موقع تا حالا سوزش داشت ، دماغم را لمس کردم

-چه دماغ فندقی خوبی داری ، خوش به حالت

- می گم بنی تو تا به حال رفتی باغ وحش

- آره خیلی

- بهت خوش می گذشت مگه نه

- آره

- از کی نرفته بودی

- چار پنج سال

- بخاطر همینه دیگه ، بعد از مدتها حیووناتی مثل خودت دیدی بهت خوش گذشته

از این حرف حال کردم چون بنی حرف نزد رضایت مندانه شروع کردم به فکر کردن و بنی را که دود از دماغش بلند می شود را گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم ، توی عمرم این قدر حال نکرده بود.

-        ببین داریم می رسیم

جلو را نگاه کردم ، چقدر شلوغ بود ، همه داشتند از ما سبقت می گرفتند و ما گیر کرده بودیم ، به نظر این لکنته را بدی مرغ دونی بکنن این جوری بهتره

نگاهی به عقب انداختم دخترای مامان و خوشکل خواب الود بودن ، اوخ چه حالی می داد اگه اذیتشون می کردیم ، یادش به خیر اون روزها توی کلاس دخترا خیلی اذیت می کردم ، از موهاشون می کشیدم و ...

بنی بلند شد ، از مانتوش کشیدم

-        بشین بنی

-        می خوای اینجا بخوابی

-        حداقل سر و وضعت را درست کن

-        می گم من یه کار آوردم برو ببر

-        خوب باشه

از مینی بوس پیاده شدیم ، سرم تو سرم غرق بود و فکر تو فکرم همش دنبال یه داستان نوشتن بودم ، موضوعی می خواستم که بنویسم نمی شد که نمی شد .

صدای راننده های تاکسی

-        خانم مستقیم ، خانما فلکه ، فلکه ،فلکه

-        آقا فلکه شهرداری

راننده سرش را آورد پایین تر به طوری که گوشش به فرمان می خورد و گردنش را کج کرد و با لبخند نگاه کرد ، از نگاهش خیلی بدم اومد یه طوری بود که می خواست آدم را ببوسه انگاری مثل باباها بود شاید هم مثل مامان ها که موقع خداحافظی بچه ها را می بوسن.

-فلکه می ری خواهر

من جای دیگر را نگاه کردم و بنی ندید بدید تا دید یکی داره بهش لبخند می زنه زود سوار شد . داشت جلو سوار می شد از مانتوش کشیدم .

-        چیه بنی خودت رو وا دادی

سرش را آورد جلو و توی گوشم گفت ، بزار یکم حال کنیم ، می خوام سربه سرش بزارم

-        مسئولیتش با خودتا

-        باشه

کشیدم و سرم را انداختم پایین و از پشت شیشه بهش اشاره کردم که بره ما سوار نمی شیم .

دخترکی با کفش های کتانی ، چقدر جالب بود سریع خودکار و کاغذ ورداشتم و آن ورتر روی جدول نشستم و به صدای راننده ها گوش می دادم و می نوشتم آخرش بعد از این که دوصفحه نوشتم آن برگه را گرفتم و پارش کردم ، به درد نمی خورد .

سوار تاکسی شدیم ، دلهره داشتم ، اولین جلسه بود و می خواستم خود را حسابی نشان دهم ، هزار و یک فکر می کردم ، از محیط ، از کلاس و از ...

توی کوچه ی خلوتی سرازیر شدیم مثل آب باران و بالاخره ....

بعد از دقیقه ای پلاکی را که مورد نظر بود پیدا کردیم ، اضطراب داشتم ، بنی بی خیال بود و وقتی از روی کاغذ نشانی را پیدا کردیم ، همه چیز درست بود ، تابلو را  نگاه کردم همه چیز درست بود فقط روی یه کاغذ نوشته شده بود ، کلاس ها به خاطر جابه جایی آموزشگاه تا اطلاع ثانوی .... و من رو به بنی  نفس عمیقی کشیدم .

 حالا فقط مانده بود صدای خالاچ خلوچ آدامس جویدن بنی

-بنی می شه آدامستو بدی به من

- واسه چی

- نپرس

آدامسش را گرفتم و با هم راه افتادیم ، ما می رفتیم و نگاه تکه کاغذی که با آدامس بنی روی درب آموزشگاه چسبیده بود ما را بدرقه می کرد از همان کاغذهایی که می خواستم روش داستان بنویسم و پاره اش می کردم  و آن تکه ای که من چسباندم چند کلمه این ور و اون ور ناقص بود و فقط یک کلمه در بین آن کلمات جر خورده باقی مانده « کفش های کتانی ».

 نوشته شده در  87/03/05ساعت 18:44 توسط ماوی

  

        دستهایم را بگیر

وقتی که پاهات بسته است

وقتی که راه را ازت گرفتند

وقتی که دستهایت در بند

وقتی که همه چیز ازت دور می شه

وقتی که می خواهی اما نمی شه

وقتی که تنت اسیره

وقتی که فریادت دفن شده

وقتی که لبهات با لبخند قهره

وقتی که نگات شوق نداره

وقتی که می خواهی باشی اما نمی شه

وقتی که نفسات تنگ می شه

توی اون ته ته دلت

در دورترین نقطه ی این دریای غم

بارقه ای خواهی یافت که سو سو می کنه

من دستهایم را دراز کرده ام

تا لبهایت را سیراب کنم

تا نفس هایت را تازه کنم

تا بدن سرت را گرم کنم

آغوشم باز است

به وسعت یک اقیانوس

به فاصله یک پلک زدن

من ماوی

ایستاده ام تا تو را

به خود خورشید برسانم.

 

 نوشته شده در  87/02/28ساعت 20:7 توسط ماوی

  

       

هفته خسته شده و امروز را تعطیلیده بود

اما حوصله من کاریده و من مغازه بوم

خلوت بود و از پیاده رو گاهی ...

یک پیر زن و موتری و یا ... می گذشت

دونفر خانم محترمه امدند سکوی جلوی مغازه نشستند

آخه روبروی مغازه ایستگاه ماشین های روستاشان بود

الله الله می گفتند که یه ماشین بیاد و برن

اما مگه می آمد

من گوش وایستاده بوم ؟؟؟؟؟ نه !!!! صد البته

ولی صداشون به گوشم می رسید.

در همین موقع بود که دو نفر رد شدند

به قول یکی ( دو تا طرنه )

( شول آی بولگ لردن)

و خانم های اول با حسرت نگاشون کردند و بعد که اون دو نفر

از روبروی دو خانم پیر گذشتند ،

چشم های آن خانم ها هم می چرخید وقتی از دایره نگاه خارج می شد گردن را هم

چرخاندند

به به خیلی باحال

اما گفتند :

توبه توبه ! وای الله  ورینگمی ناجره گزیب یوله

ساچلرنی دوکیب ، وتلرنی دزردیب یوله

آنا ، آتالری ...

توبه توبه

و الله جان توبه

راننده آمد و دخالت کرد و گفت : قیزلر مدرسا گیدسه شویلده

پیرزن گفت : یوق اوغل جان مدرسدن دال ،آنادان دال ، آتادان دال ، زمانا خراب بولیب دور قیامت قولویی

یاد حرف سمیه افتادم که گفته بود هر کس اعتقادی داری و باید به اعتقاد دیگران احترام گذاشت

خیابان و پیاده رو و اماکن عمومی جایی هست که همه در آن حق دارند و سهیم هستند و خاص یک گروه نیست

و یک عده نمی توانند منحصر به خود کنند.

اگر کسی خواست وتنی دیزردیب گزسه باید اجازه داد و نباید حق او ضایع شود و اکر کسی خواست ساچینی یاییب گزسن

باید اجازه داد .

اما ما باید به حق و حقوق دیگران نباید تجاوز کرد.

وقتی من اگر پسر باشم و با مایو در خیابان باشم و از حق خودم اون طوری استفاده کنم به حق و حقوق دیگران

احترام نزاشته ام چون باعث تحریک خانم ها می شوم و به حدود آنها تجاوز می کنم .

اگر من پسر باشم و به لب ها رژ لب بزنم ...

اگر من پسر بودم و ...

پس اگر ما به این اصل توجه کنیم که به حق و حقوق دیگران احترام بگذاریم

به این نتیجه می رسیم که رعایت شئونات در اماکن عمومی در خیابان و پیاده رو و کوچه

نه از نظر دین ، نه از نظر عقیده بلکه از روی منطق یک وظیفه انسانی ست

من از سمیه خیلی ممنونم که باعث شد تا با راهنمایی اش من به این اصل پی ببرم.

از انسان وارسته ای مثل سمیه و دوستاش که به انسانیت بیشتر اهمیت می دهند تشکر می کنم

 

 نوشته شده در  87/02/20ساعت 10:53 توسط ماوی

  

        آرمادا
حدود ساعت یک و نیم از سه گذشته بود

در محوطه دانشکده غوغایی بود

همه قاطی هم بودند عین ...

ولی اگه یکمی عاقل باشیم و چشم را درویش کنیم

می شه تشخیص داد  که

ولی نه دخترا قاطی پسرها شده اند یا پسرها قاطی ...

دور زمین چمن همه ریخته بودند و غوغایی بود

تشویق ها

داد و بی داد

بازیکنان عین اسب های رمیده بودند  پر از انرژی

و با صدای صوت بازی شروع شد.

بازی مینی فوتبال بود و در زمین فوتبال بزرگ بودیم

زمین را به دو قسمت تقسیم کرده بودند.

و وقتی که توپ به دستش نه ببخشید به پاش رسید همچین برداشت و اورلب ( کنار خط)

حرکت که صدای صوت و دادو جیغ بلند شد.

برگشت و با عصبانیت گفت : من که به کسی نزدم اصلا با سرعت من کسی به من نمی رسه

بعد دستهای داور و خنده های دیگران

آره

..

..

بابام جان آرمادا

شما کلا از زمین خارج شد .......

 

 نوشته شده در  87/02/18ساعت 10:32 توسط ماوی

  

        هوین جوری
 

ای کاش می تونستم تمام کسانی که در این فیلم بازی می کنند را معرفی شوند و من هم اینجوری   خلاصه کاش ما کاش نشد و یه دانه ماش شد .

روز بود مثل اینکه شب رفته بود شاید هم شب توی چشمانی فیلسوف کوچک بود شاید هم ...   اما من یقین داشتم که الان دارم با پاهام ویراژ می دهم اما نه شاید پاهام نبود و دستم بود شاید هم استینم بود ...

ولی ویلچر داشتن هم صفایی داره می گم تا به حال ویلچر سوار شدی ، یه بار آزمایش کن من

که تابه حال ندیدم اما شاید خوب باشه .

داشت پشت شیشه را نگاه می کرد و من هم داشتم رد می شدم ، روسری اش را  نه بهتره

بگم دستمال سرش را با هزار ویک و نیم و بیست و پنج صدم زور یه جوری زیر چانه هاش

گره زده بود با خودم گفتم ای ول ، به به به به به به به به ...

و پایین را دیگه سانسور می کنم و خلاصه چشم را که باز کردم دیدم دور و برم خیلی شلوغه

نگو اینجا نمایشگاه بین المللی کتاب بود.

تازه یادم افتاد که راه افتاده بودم و الان در نمایشگاه بودم . چشمتون روز خوب ببینه من بودم

و هزار و یک آهو و یک میلیون گرگ ..

وحشت کردم راستی این همه خرگوش مامانی اینجا چکار می کنند {وای الله جان ناقاد اودن}

دنبال کتاب بودم اما دیوانه وار سرم دور سرش گیج بود و بی ترمز و کلاچ می چرخید .

راستی تو می دونی من چم شده مطمئن هستم که گرسنه نیستم آخه صبحانه یه خروار کوفت خوردم

و ناشتا هم کلی فوش دهاتی و ندید بدید.

به نظر سیر بودم

من داشتم مات نگاه می کردم نه داشتم راه می رفتم و مات بودم نه اصلاً مات و مات بودم و

راه راه می رفتم .

در حین سرچ بودم و برای آیکون سرچ هم یک پروانه نصب کرده بودم که بال بال می زد

نگاهم به پروانه بود ، پروانه هم نگاهش به من که می خواست من براش پیدا کنم .

تمام کتابهایی که لازم داشتم را پیدا نکردم اما یه صحنه دیدم

نه دو سه چهار و ... صحنه

همه اش هم صحنه های بد بد بد بد بد بد بد بد ... بد

می خوام بگم اما روم نمی شه ولی روم می گه بگو ...

چاره ای نیست روم به دیوار ...

من سرم به کار خودم بود اما سر دیگران به کارخودشان نه و باسن و .... دیگران بود

فکر می کنی من پسرم یا دختر

هر چی باشم یکی انگشت کرد به پشتم ، انگشتش نازک بود می شود احساس کرد

از جا پریدم ، انگار که برق فشار قوی به من وصل شده بود.

دهانم باز مان ، کمی که حالم جا آمد نفس عمیقی کشیدم .

لامذهب انگشت را بر نمی داشت که هیچ هی فشار می داد که انگار تا ته ....

خلاصه سرم را آرام برگرداندم ...

چند لحظه پیش یه مرد هیکلی عرب را درغرفه کویت دیده بودم با خیال همان مرد

سرم را برگرداندم ...

داشت لبخند می زد ، یه چشمک هم زد

وای لباش را هم گاز گرفت

ای بی شرف...

چیزی بهش نگفتم

دختر نازی بود ، مانتو کوتاه ، یه دستمال به سر از اون خف ها

رد شد و از کنارم گذشت

بهش گفتم حداقل یک معذرت خواهی بکن

لبخند زد و رفت اما جای انگشتش یه جوری بود

هنوز هم احساس می کردم انگار انگشتش را جا گذاشته بود.

همان موقع دوستم زنگ زد گفت :در چه حالی

من بدون اینکه سلامش را جواب بدم گفتم انگار یه چیزی رفته توم

گفت : ای بدبخت این همه سال به کسی پا ندادی حالا توی نمایشگاه در بین اون همه جمعیت ... دادی .

اشک تو چشمام جمع شد گوشی را قطع کردم

کمی باز این ور و اون ور را گشتم ، خیلی جالب بود اون قضیه داشت از یادم می رفت که باز یه انگشت دیگه این یکی دیگه با حال بود خوشم اومد برگشتم و نگاهش کردم البته با لبخند تا خواستم حرفی بزنم افتاد به تته پته و گفت مع مع مع مع مع مع با خودم گفتم این چقدر مع مع می کنه آخرش هم عرق کنان از کنارم رد شد گفتم آخر مع مع چی شد .

دیدم ساعت 21 شده و نمایشگاه کم کم تعطیل خیلی ناراحت شدم تازه داشت بهم خوش می گذشت ، دعا می کردم این آخر سری هم یکی بیاد و یه انگشت حواله کنه ....

نه ، نشد که نشد

زود رفتم خونه ، مهمان ها آمده بودند گفتند چرا زود می خوابی

گفتم می خواهم فردا اول وقت برم نمایشگاه

 

 نوشته شده در  87/02/17ساعت 10:34 توسط ماوی

  

        گرگ های به دام افتاده
 

گرگ های به دام افتاده

خورشید پیژامه اش را پوشیده بود ، دیگه داشت می رفت که بخوابه

اما در این حین دلش هم نمی آمد که برود .

علت را می شه گفت برای گفتن باید من زمان را نگه دارم ، یه قدم بزرگ

در زمان بردارم و به شما بگویم که چه خبر است .

اما نه نمی خواهم این کار را بکنم ، چون نمی خوام حس کنجکاوی خورشید را

از بین ببرم . حس کنجکاوی وقتی بخواد به وجود بیا کلی مکافات داره

البته مثل به دنیا آمدن انسان نیست که اول در لحظه ای از یک شب یا یه روز

از دو تن که در هم لولیده اند و عرق ریخته اند سرشتی جدا شود

و بعد آن سرشت نمو کند .

حس کنجکاوی هر لحظه می تواند متولد شود ، هر لحظه می تواند از بین برود

اما متولد شدن آن مکافات دارد و از بین رفتن آن مکافات ها .

داشتم فکر می کردم که این خورشید چرا این چنین پیژامه به تن در حول و لاست

هیچ جوابی پیدا نمی کنم ، شما چی می گید ؟

به نظر شما چرا این چنین ...

در هر صورت می ریم سراغ پیژامه خورشید البته همه جا خورشید را خانم

تصور می کنند اما من خبر دارم که که این خورشید آقاست

می دونی چطوری به این نتیجه رسیدم

شما نگو همش اسم خورشید را به روی دخترها می گذارند ، ، نه

من داشتم سریال مستند تماشا می کردم

در اونجا یه گیاهی را نشان داد که خیلی زیبا و خوش بو بود اما

این زیبایی و خوش بویی اش ، برای شکار بود

من هم می گم شما تصور کنید

این آقا خورشید تا به امروز چند میلیون نفر را تور کرده

حالا من دارم به شما می گم

آهای خانم ها گول این اسم ها را نخورید

اگه خوب نگاه کنید می بینید که اغلب کسانی که دارند زندگی می کنند

یکی دنبال مال است و یکی هم دنبال حال

و البته اونی که دنبال مال است حال هم می کند و اون که

دنبال حاله بعضی اوقات یا اغلب اوقات از مال و منال می افته

در هر صورت بریم سراغ

اون خورشید که داره پیژامه اش را می پوشه

راستی شما امروز صبحانه خوردید ، یادتون نیست ؟

اگه یادتون نیست پس حتماً یه چیزی خوردید اگه یادتون بود

شک می کردم چون اغلب ما آدمها همیشه یه جواب آماده

برای همه چیزی داریم اینو گفتم می خواهم یه دلیل منطقی

برای کسانی بیارم که هی دارند می گویند که چرا خودت

از این خورشید نمی پرسی که کنجکاوه ؟

خوب حق داره جواب درست نده اما من از همه چیز خبر

دارم عجب غوغایی خواهد شد راستی من از انتهای آن هم

می تونم خبر داشته باشم اما این کار را نمی کنم .

می گی چطوری ؟